حساب و کتاب خدا از زبان استاد قرائتی
یکی را فوری برای اینکه شیشه عینک نازک است و ملافه ضخیمتر برای بعد و قالی کلفت برای بعد. منتهی هر چه عقب بافته، قالی را با دسته بیل میزنیم به پشتش، یعنی هر چه تأخیر بیافته، شکنجهاش بیشتر است. آدمهای خوب مثل شیشه عینک لطیف و ظریفند تا خلاف کردند خدا چوبشان میزند. مثلاً یک بچه حزب اللّهی، یک دختر خانم خوب خلاف کرد، خدا حالش را میگیرد چون این نورانی است مثل عمامه سفید تا لک شد من فوری میشویم. فوری حالگیری میشوند تا زود متنبّه و بیدار شوند. آدمهای نیمه خوب برای ماشین لباسشویی. آیه عینک این است: «ما اصابکم من مصیبه فما کسبت ایدیکم» آیه ماشین لباسشویی این است «جعلنا لمهلکهم موعداً» برای هلاکتشان موعدی قرار دادیم. حالا بگذار جاوید شاه بگویند، مرگ بر شاه هم وقتش میرسد. و بعضیها را برای شب سال تحویل و آیه شب سال تحویل: «انّما نملی لهم لیزدادوداو اثماً» میگذاریم برای قیامت که حسابی به حسابشان برسیم. پس اگر یک وقت یک خلافی کردیم خدا کاری به ما نداشت. حدیث داریم: گناه میکنی، خدا کاری بهت ندارد بترس. نکند خدا گذاشته برای امتحانات ثلث سوم. نکند خدا گذاشته یک مرتبه مُچت را بگیرد. قرآن میگوید: فلسفه نبوت این است. اگر نبود که مصیبتها بر اثر عملکرد خودشان هست، اگر مصیبت به شما رسید، عملکرد خودت هست. امام کاظم (ع) فرمود: اگر پول حقی را پیش آمد ندادی و میفهمی که این پول را باید بدهی. حالا خمس یا زکات یا کمک به فامیل. خدا طرحی در زندگی ات پیاده میکند که دو برابرش را در راه باطل بدهی. یعنی اینجا دو هزار تومان ندادی، یک صحنهای پیش میآید دو هزار تومان باید بدهی، امام کاظم (ع) قول داده. پول حق را باید بدهی، ندادی چوب خوردی. بعد هم میفرماید: ما پیامبر فرستادیم تا نگوئید چرا پیامبر نفرستادی، اتمام حجّت نشد...
اصلاً آیات قرآن کدامش تاریخ مصرفش تمام شده؟ «لا تظلمون و لا تظلمون» نه ظلم کنید نه زیر بار ظلم بروید... تاریخ مصرفش تمام شده؟ «لکیلا یکون دولة بین الاغنیاء» نظام اقتصادی نباید جوری باشد که فقط سرمایه دارها پولدار شوند، تاریخ مصرفش تمام شده؟ شما دست بگذار بگو این آیه دیگه الان، نیاز به عفت و حجاب و تقوا و مدارا با تمام مردم و نیاز به کم فروشی، «لا تبَخَسوا الناس اشیاءهم» آیات زیادی داریم. «و اتقواللّه» «والعاقبة اهل التقوی» بگو این آیه مصرف ندارد با دنیای مدرن.....
طنزی است حقیقت گونه که میگویند کسی به خدا تلگراف کرد که: خدایا یک کامیون اسکناس را برای ما بفرست این ساله خوش باشیم، جواب آمد که یک کامیون اسکناس میدهم با دو پسر هروئینی، فکری کرد و دید چه فایدهای، یک تلگراف دیگر، که خدایا یک وانت، تاکسی بار اسکناس بده ما خوش باشیم. جواب آمد که وانت اسکناس میدهم ولی با یک دختر سرطانی با یک پسر سرطانی. گفت: نمیخواهیم، خدایا یک گونی اسکناس. گفت: یک گونی اسکناس با یک دختر کچل. خدایا یک ساک اسکناس. جواب آمد یک ساک میدهم با تنگ سینه. گفت: آقا اصلاً نخواستیم همان رزق خودمان را بده بیاید. جواب آمد: تدریجاً میرسد، فضولی موقوف. این ظاهرش طنز است، ولی یک واقعیت است بسیاری از افرادی که برج دارند به مقداری که برجشان در از است غم درونشان هم عمیق است. در مقابل بلندی کوه کنارش یک درّه هم هست. بسیاری از افراد پول دارند، ولی هیچ محبوبیتی ندارند. اصلاً مردم، کسی دوستشان ندارد. «واتبعناهم فی هذه الدنیا». (با مقداراندکی دخل و تصرف)
متن کامل و خلاصه نشده را اینجا ببینید.