یکی را فوری برای اینکه شیشه عینک نازک است و ملافه ضخیم‏تر برای بعد و قالی کلفت برای بعد. منتهی هر چه عقب بافته، قالی را با دسته بیل می‏زنیم به پشتش، یعنی هر چه تأخیر بیافته، شکنجه‏اش بیشتر است. آدم‏های خوب مثل شیشه عینک لطیف و ظریفند تا خلاف کردند خدا چوبشان می‏زند. مثلاً یک بچه حزب اللّهی، یک دختر خانم خوب خلاف کرد، خدا حالش را می‏گیرد چون این نورانی است مثل عمامه سفید تا لک شد من فوری می‏شویم. فوری حالگیری می‏شوند تا زود متنبّه و بیدار شوند. آدم‏های نیمه خوب برای ماشین لباسشویی. آیه عینک این است: «ما اصابکم من مصیبه فما کسبت ایدیکم» آیه ماشین لباسشویی این است «جعلنا لمهلکهم موعداً» برای هلاکتشان موعدی قرار دادیم. حالا بگذار جاوید شاه بگویند، مرگ بر شاه هم وقتش می‏رسد. و بعضی‏ها را برای شب سال تحویل و آیه شب سال تحویل: «انّما نملی لهم لیزدادوداو اثماً» می‏گذاریم برای قیامت که حسابی به حسابشان برسیم. پس اگر یک وقت یک خلافی کردیم خدا کاری به ما نداشت. حدیث داریم: گناه می‏کنی، خدا کاری بهت ندارد بترس. نکند خدا گذاشته برای امتحانات ثلث سوم. نکند خدا گذاشته یک مرتبه مُچت را بگیرد. قرآن می‏گوید: فلسفه نبوت این است. اگر نبود که مصیبت‏ها بر اثر عملکرد خودشان هست، اگر مصیبت به شما رسید، عملکرد خودت هست. امام کاظم (ع) فرمود: اگر پول حقی را پیش آمد ندادی و می‏فهمی که این پول را باید بدهی. حالا خمس یا زکات یا کمک به فامیل. خدا طرحی در زندگی ات پیاده می‏کند که دو برابرش را در راه باطل بدهی. یعنی اینجا دو هزار تومان ندادی، یک صحنه‏ای پیش می‏آید دو هزار تومان باید بدهی، امام کاظم (ع) قول داده. پول حق را باید بدهی، ندادی چوب خوردی. بعد هم می‏فرماید: ما پیامبر فرستادیم تا نگوئید چرا پیامبر نفرستادی، اتمام حجّت نشد...

اصلاً آیات قرآن کدامش تاریخ مصرفش تمام شده؟ «لا تظلمون و لا تظلمون» نه ظلم کنید نه زیر بار ظلم بروید... تاریخ مصرفش تمام شده؟ «لکیلا یکون دولة بین الاغنیاء» نظام اقتصادی نباید جوری باشد که فقط سرمایه دارها پولدار شوند، تاریخ مصرفش تمام شده؟ شما دست بگذار بگو این آیه دیگه الان، نیاز به عفت و حجاب و تقوا و مدارا با تمام مردم و نیاز به کم فروشی، «لا تبَخَسوا الناس اشیاءهم» آیات زیادی داریم. «و اتقواللّه» «والعاقبة اهل التقوی» بگو این آیه مصرف ندارد با دنیای مدرن..... 

طنزی است حقیقت گونه که می‏گویند کسی به خدا تلگراف کرد که: خدایا یک کامیون اسکناس را برای ما بفرست این ساله خوش باشیم، جواب آمد که یک کامیون اسکناس می‏دهم با دو پسر هروئینی، فکری کرد و دید چه فایده‏ای، یک تلگراف دیگر، که خدایا یک وانت، تاکسی بار اسکناس بده ما خوش باشیم. جواب آمد که وانت اسکناس می‏دهم ولی با یک دختر سرطانی با یک پسر سرطانی. گفت: نمی‏خواهیم، خدایا یک گونی اسکناس. گفت: یک گونی اسکناس با یک دختر کچل. خدایا یک ساک اسکناس. جواب آمد یک ساک می‏دهم با تنگ سینه. گفت: آقا اصلاً نخواستیم همان رزق خودمان را بده بیاید. جواب آمد: تدریجاً می‏رسد، فضولی موقوف. این ظاهرش طنز است، ولی یک واقعیت است بسیاری از افرادی که برج دارند به مقداری که برجشان در از است غم درونشان هم عمیق است. در مقابل بلندی کوه کنارش یک درّه هم هست. بسیاری از افراد پول دارند، ولی هیچ محبوبیتی ندارند. اصلاً مردم، کسی دوستشان ندارد. «واتبعناهم فی هذه الدنیا».  (با مقداراندکی دخل و تصرف)

 

 

متن کامل و خلاصه نشده را اینجا ببینید.