برای خدا
نمی دانم چرا
اصلا دیگر حوصله ی هیچ کاری را ندارم ،حوصله ی درس خواندن توی کتابخانه یا گردش های دوستانه، حتی حوصله حرف زدن ندارم.شاید چون این روزهایم خالی از یک "شنونده" ی درست و درمان است.....
خدا.....!
دستم به نوشتن نمی رود.حداقل هوای این کنج دلم را داشته باش که اینجا مال توست....
این روزها بیشتر می فهمم که هیچ کس ماندنی نیست جز تو...
حالم خوب نیست.... خوب نیست ...این اعیاد مثل عسل را "توان"ی کن و بریز در جانم تا مبادا قبل اینکه "دردم" تمام شود "صبرم" تمام شود!
زان یار دلنوازم شــکری است با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مبـــاد کس را مخـــدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهـــد کس گویی ولی شـــناسان رفتند از این ولایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهــار از این بیابان ویــــن راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ ساعت 12:57 توسط "من و جناب استاد"
|